تبليغاتX
نی لا و زندگی

نی لا و زندگی

چرا باید اینقدر نظم و ترتیب داشته باشم ؟

اصلا چرا باید در روز عمر با ارزشمو به شستن ، تا کردن ، اتو کشیدن  و ... لباس ها ، و ملافه هام کنم ؟

چرا حوله ها رو به ترتیب رنگ بچینم ؟

چرا لک آب روی سرویس حموم نباشه ؟

چرا یک ذره خاک رو  وسائل نباشه ؟

چرا ؟

مگه من روزی حد اقل ، حد اقل 6 ساعت درس نمی خوندم ؟

چرا زبان آلمانی رو فرامش کردم؟

چرا وقتی دارم انگلیسی حرف می زنم به تته پته  می افتم ؟

خسته شدم ...

اگر هم این کارها نکنم  ، باز خسته میشم ...

با خودم غر می زنم ...

باز جمع می کنم ... تمیز می کنم ...

بابا حالشون خوب نیست  ...  من با این کارا سرمو گرم می کنم  ؟ ...

من دختر خوبی برای بابا نبودم ؟ ... بودم ؟

همیشه که آدم حوصله نداره ...داره ؟

من دلم مهمونی دوستمو می خواد ... نمی رم ...اگر هم با اصرار برم دلم پیش باباست .

خونه هم باشم به همه ی حرفاشون گوش نمی دم .

کاش بابا مریض نبود ...

کاش یکدفعه یه دستگاه اختراع بشه که کار کلیه رو انجام بده ...

کاش دیر نشه ...

کاش همه ی بابا ها سالم بمونن ...

من با خون و پوست و استخونم ... در تکاپویی بی حاصلم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 16:15  توسط نی لا  | 

 تقدیم به ري را  ی عزیزم :

 

در دوران دانشگاه ، استاد بی نهایت با معلومات و متشخصی داشتم.

ایشان از آن دسته استادانی بودند که همیشه روز انتخاب واحد برای گرفتن کلاسشون دعوا می شد.

استاد نازنینی که همیشه و هرجا که باشم ، یادشون از ذهن من و هیچکدام از دانشجوهاشون

پاک نمیشه...

ایشان، مدت 18 سال بود که بچه دار نمیشدند و مدتها نزد پزشکان مختلف تحت معالجه بودند .

مدتی این موضوع را رها کردند ولی بالاخره تصمیم گرفتند که به همراه همسرشان

که از بزرگان و فرهیختگان جامعه علمی ایران هستند، برای معالجه راهی کشور سوئیس شوند.

و داستان از همینجا آغاز شد : 

شندیم که خانم  ...  دو قلو باردار هستند.

بعد از دو ماه یکی از دوقلوها از بین رفت و دکترها با مشکلات زیاد

موفق شدند که (قل) سالم را نجات دهند.

بعد از 9 ماه پسرک زیبایی به دنیا آمد به نام آرین!

برای اطلاعتون، باید بگم که استاد من آن زمان 42 سال و همسرشون 50 ساله بودند.

بگذریم...

آرین کوچولو 3 ساله شد. بچه ی فوق العاده ای که خانواده اش تمامی لحظاتشان را

به تهیه امکانات رفاهی و تربیت او اختصاص داده بودند.

آرین در سه سالگی، فارسی را به راحتی مینوشت و می خواند

و برای یادگیری زبان های دیگر هم استعداد بینظیری از خود نشان میداد.

تااینکه ...

شبی مادر و پدر آرین به یک سمینارعلمی دعوت می شوند و آرین را نزد مادر بزرگ می گذارند.

مادر بزرگ، برای پر کردن اوقات بچه، ظرفی پر از تیله ها ی رنگی به او میدهد و ...

آرین یکی از تیله ها را در دهنش میگذارد و تیله به ریه او میرود ...

و از دست مادر بزرگ پیر کاری برای او بر نمی آید و...

بقیه ماجرا را حتما خودتون حدس میزنین،

اما باید بگم که عمق فاجعه بیشتر از آن چیزی بود که به ذهن شما خطور می کند ...

مراسم عزاداری هم که ... گفتنش اینجا جایی ندارد. فقط اینو بدونین که استاد ما (مادر آرین)

از لحظه شنیدن واقعه،در بیمارستان بستری شد و پدرش ، انجام تمامی رسوم خاکسپاری را

خود شخصاً بعده گرفت .

 استاد ما خوب نشد، گروه گروه از دانشجوها،به عیادتشون میرفتند اما ایشان با آرامبخشهای قوی

ساعتها را میگذراندند.

هر چه میگذشت حال ایشان وخیم تر می شد .

بسیار کم اشتها شده بودند و فقط با سرم تغذیه میشدند.

پزشک معالج نگران حال ایشان شد و یکسری آزمایش کلی تجویز کرد...

نتیجه آزمایشها این بود...استاد من، سه ماه باردار بودند!

و اکنون ، آرین دیگری داریم...

 

بر آبی  چین افتاد . سیبی به زمین افتاد.

همهمه ای: خندیدند . بزمی بود ، برچیدند.

خوابی از چشمی  بالا رفت. این رهرو بی ما رفت ، تنها رفت ...

      رشته گسست : من پیچم، من تابم . کوزه شکست... من آبم...

میبویم ، بو آمد ، از هر سو ، های آمد . هو آمد ...من رفتم...

او آمد...

او آمد...

 

خدا را باور کنیم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:41  توسط نی لا  | 

 

من هیچوقت قاب عکس ها مو به دیوار نمی زنم .

نقاشی های خودم هم همینطور .

من بیشتر با shelf   موافقم . روی shelf  می تونم  قابها رو جابجا کنم  .

گاهی عکس هایی که جدید ترن رو جلو تر می چینم و به بقیه زاویه میدم .

بعضی ها رو هم اصلا بر نمیدارم چون یادگار عمر 30  سالمه .

مثل عکس لحظه تولد ملیکا ، عکس ازدواج مامان و بابا و عکس  پدر بزرگم .

گاهی هم بعضی ها عکسها رو توی کشوی پایین می چینم

و بجاشون عکسای قدیمی یا جدیدتر میذارم .

گاهی یک فنجان چای داغ دستم می گیم و کنار ردیف عکسای قاب کرده ام می نشینم  ...

با خودم فکر می کنم این عکس مال چند سال قبل بود ؟

چقدر دلم برای لحظات ثبت شده تنگ میشه و اگر از ایران برم ، روزی چقدر به عکسهام نگاه میکنم ...

 

 

این یکی از عکس های ملیکاست که دو هفته قبل گرفته .

تقدیم به همه ی دوستان نازنینم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:38  توسط نی لا  | 

 

وقتی حال بابا زیاد خوب نیست ، به خودم قول میدم  روحیه ام محکم باشه .

قول میدم در کنارش بمونم و حرکاتم نرمال باشه . 

قول میدم  وقتی که بابا  زیاد صدام می کنه و از من کاراهای سخت و مختلف می خواد

که براش انجم بدم ، سخت نگیرم .

ولی یه وقتای کم میارم ...

تنها کاری هم که آرومم می کنه پیاده روی طولانیه .

راه میرم  و را ه میرم  و جریان زندگی رو نگاه می کنم .

زن های جوونی رو می بینم که حتی با بچه ها شون  همراه پدراشون ...

اومدن پیاده روی ، خرید ، رستوان ...

دوباره دلم می گیره ...

اشک ... اشک تو چشمام پر میشه و دلم نمی خواد... جز توی اتاق خودم بباره ...

 


بهار و فربد عزیز

تولد امیر نازینم ، میو ه و نهال شیرین زندگی

و پسر گلم مبارک .

 

امیدوارم عمر بلند و با عزت و با افتخار

زیر سایه پروردگار و سایه شما داشته باشه .

امیدوارم  همیشه سبز و پر بار زندگی کنه .

امیدوارم نهال نازک وجودش در پناه لطف خدا همیشه حفظ بماند

و با افتخار سر به آسمانها بساید .


... آمین ...

از طرف خاله نی لا و عمو فربد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:31  توسط نی لا  | 

 

این روزا  خیلی کم پیش میاد که بین دخترخانوما  خانوم ها و حتی خانوم های مسن

فوتبال دوست دو آتیشه پیدا بشه .

منظورم اینه که این حتی جدول زمان بندی و ساعت بازی ها بازی ها رو هم بدونن و خوب ،

نفس به نفس   «  عادل فردوسی پور »  نظریه کارشناسانه بدن !!!

تازه اگه چشمشون  هم خوب نبینه ، عینک بزنن و بشینن پای تلویزیون

و چهار چشمی برن توی نخ بازی و یه دفعه جیغ هم بزنن ... که ای بابا ! داور این وسط چه کارست !

من و مرجان و مامانم و مامان بزرگم ...« عاشق فوتبال و صد البته :  «  پرسپولیسی  » هستیم .

البته مهرداد و محمد- ماهان  ، پ. ن .  اشکالی نداره  ... « آبی »  هستن .

و خدا نکنه یکی از این دوتا تیم بازی داشته باشن یا اینکه ... با هم بازی داشته باشن .

خودتون با تعریفای من تصور کنین که خونه ی ما چه خبر میشه  !

این عکسای  من و ملیکا با شخصیتهای تیم مجبوبمون .

راستی ! وقتی با فربد ، دبی بودیم بازی پرسپولیس استقلال بود .

آقا کلی غر زد که : اینا بازی نمی کنن !  ای بابا ! بازی یعنی بسکتبال !

خوبه خودشم پرسپولیسیه !

خلاصه هم حوصه من از دست غر غرای فربد سر رفت  ، هم حوصله فربد از جیغ و داد من .

اینقدر استرس داشتم و جیغ زدم که فربد کلافه شد و گفت میره  e mail   چک کنه !

رفتن فربد همون و پنالتی و گل ها هم پشت سر هم .

آقا فربد که 25 ساله از ایران رفتی و می دونم داری نوشته ها مو می خونی :

اینهمه بسکتبال ، بسکتبال نکن !

بسکتبالیستای آمریکایی همشون پولدارن و کلی هم بهشون می رسن !

بچه های ما با غیرت بازی می کنن و خلاصه ! ایرانی هر جای دنیا که باشه ، فوتبالدوسته !

درسته ؟

 

پ.ن ۱.

چند عکس من و ملیکای نازنیم « دختر خواهر دوقولوم : مرجان »

در جشن پیروزی پرسپولیس در لیگ برترجام گذشته و چند عکس با پرسولیسیهای معروف :

 

 

 

 

من و ملیکا بین جمعیت خوشحال

 

 

 آقای محمود خوردبین - نی لا - آقای افشین پیروانی

 

 

 

  

خود «علی کریمی » به ما  قول داد گل بزنه !

  

    گل .... گل .... گل ....

 

 

 

 آقای حمید درخشان و من و ملیکا وسط جمعیت خوشحال 

 

 

      همیشه پرسپولیس قهرمان میشه ! هورااااا

 


 

پ .ن.۲

 

سیمین عزیزم  ، خواهر گلم :

 

تولد سعید عزیز رو از صمیم قلبم تبریک میگم .

امیدوارم تمام لحظاتتان مملو از خوشبختی و آرامش و نور و برکت و سلامت باشه .

از طرف مریم و فربد  .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:12  توسط نی لا  | 

 

در سالروز 13 آبان همگی ، حضور م را در میان هموطنانم ، سبز تر از همیشه نشان خواهم داد .

در وطن همیشه  آزادم  .

نه در گورستانی که برایم تعریف کرده اند .

« من » مالک این خاک هستم  ... 

 

مالک این خاک « شما  » هستید .

مالک این خاک جمعیت اکثریتی هستند که « خس و خاشاک  » خوانده شدند ...

در 8 سال دفاع مقدس ، دشمن اجنبی بر ما تاخت  و حال هموطن ... یا ... هموطن کش ها ...!!!

هرگز !... جهان هرگز باور نخواهد کرد ...

ایرانی را تاب آن نیست تا هموطن خویش را به بهایی اندک بفروشد

یا استخوانهایش را زیر ضرباتش خرد نماید ...

این روز ها تلویزیون پر شده از آهنگ هایی که در خرداد 88  به امید  « مبارزه بر افراط »

می خواندیم و مسخره مان می کردند .

 یادمان باشد : « نماد سبز »  را به سخره گرفتند و حالا خودشان

از نماد و رنگی که به فحش و ناسزا گرفتند استفاده می کنند .

یادمان باشد : رنگ سبز برای ما نماد یک حزب یا جناح نیست ،

سبز ، نماد اکثریت بحق ایرانیان است .

ما ایرانی هستیم و هموطن .

نترسیم ... نترسیم ... ما همه با هم هستیم ...

حتی از حضور هموطنانی که مسئولیتشان سرکوب ما است...

ما با آنها هستیم ...

ما ایرانی و ایرانی دوست هستیم.

یادمان فرهنگ ما والاتر از هموطن زنی  است .

در برابر ضربات تاب می آوریم .

صبور خواهیم بود .

ضربه های آنها نمی تواند دروغهای دروغگویان را بر ما تحمیل کند .

ما  سکوت خواهیم نمود و با هر تجمع آشوبگرایانه ای مخافت خواهیم کرد

و بر دهان دشمنی خواهیم زد که ما را «  خس و خاشاک  » نامید  .

ما به حرمت نام  «  ایران »  ،  به حرمت نام « ایرانی و به حرمت خونهای پاک  »  ...

نخواهیم گذاشت که «  هاله های بی نور »  به مقصد خویش برسند .

  

وعده ی ما : 13/8/1388 در جای جای خاک پاک ایران سبز و سرافراز  .

 

 


 

ششم  نوامبر ، سالروز تولد یکساله شدن نهال سبز زندگی و یکی یکدونه پسر خواهر نازنینم 

عسل بانو و همسرشون

 

را جشن می گیرم .

باشد که همیشه امید هایمان به ثمر نشیند .

باشد که نهال نازک وجودش در حفاظت پرودگار ایمن بماند .

باشد که ببالد و چشممان به بالیدنش روشن شود .

باشد که نعمت حضورش جاودانه شود .

باشد که آینده اش ،  مایه ی افتخار ما شود .

 

 

پسر گلم

امیر سام نازنینم

تولدت مبارک

از طرف خاله نی لا و عمو فربد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:22  توسط نی لا  | 

سلام به همه دوستان نازنینم .

چند روز بعد از رفتن فربد پر از دلتنگی گذشت .

با اینکه هر روز کلی با هم حرف می زنیم ...

اما ...

انگار یکدفعه دورو برم خالی شد ...بی بر نامه شدم ...تنها شدم ...

بابا هم بستری کردیم .

فربد دائم با همه ی ما چه در منزل چه در بیمارستان در تماسه .

دیروز  یک تیم بسیار خوب و لایق پزشکی با مدیریت آقای دکتر  "ظفر قندی "  استاد دانشگاه تهران

موفق شدن رگ های بسته شده ی پای بابا  رو بعد از آنژيوپلاستي با بالن و کاشت استنت  

بعد از ۶ ساعت کار سخت و دقیق در اتاق عمل باز کنن .

حالا بابا در بخش C.C.U تحت مراقبت هستن و خدا رو شکر قلبشون ،  فشارشون ، قند خونشون

تحت کنترل و نرماله .

گردش خون پاشون هم عالی و نبضشون هم نرمال و طبیعیه .

دکتر ها معتقدند که یکی از سخت ترین و موفقیت آمیز ترین عمل ها رو انجام دادن و روحیه ی

بابا  هم بی نهایت عالی بوده .

تنها موردی که هست ... قسمت هایی ار سر انگشتهای بابا بخاطر نرسیدن خون سیاه شده .

 همه امیدواریم که این قسمتها هم در جریان خون رسانی خوب بشن و خدای ناکرده

احتیاج به برداشتن ... نباشه .

نتیجه ی این عمل سه روز دیگه مشخص می شه .

از همهگیتون التماس دعا دارم .

 

هرچند ... هرچند که  خطر بینهایت بزرگی از سر بابا گذشت و در هر صورتی ... من و همه ی ما

 قوی خواهیم بود و در کنار بابا پر از روحیه ... اما ...

 

خدای مهربونم ... شکر در تمام لحظات سخت در کنار ما بودی ...

خدای مهربونم ... حضور پر مهرت را در تمام مراحل سخت  حس می کنم و باز هم ...

تنها از تو ... ای یاور همیشه مومن ...ای بهترین حکیم دنیا ... کمک می طلبم .


دیروز با ترافیک سنگینی از بیمارستان ، رسیدم خونه . در اتاق خابمو که باز کردم  ،

اتاقم از عطر گل پر بود .

چراغ خابمو روشن کردم و یک سبد بی نهایت زیبا گل روی میز کنار تخت خوابم دیدم.

فربد نازینم برای من وگلهای بینهایت زیبایی فرستاده بود که عکشونو می بینین .

فربد  می خواست برای تشکر از مامان و  احوال پرسی از بابا به آدرس بیمارستان گل بفرسته

 که به خاطر غافلگیر کردن من از پرسیدن آدرس بیمارستان صرف نظر کرد

 و هر دو سبد گل زیبا رو به آدرس خونه فرستاد.

 

 

 فربد نازنینم :

تو به اندازه ی زیبایی همه ی گلها ، قلبم رو مملو از زیبایی عشق کردی .

تو به اندازه ی عطر خوش تمام گلهای بهاری ، زندگمو معطر و خوش رنگ و شاداب کردی .

 

 

دوستت دارم نازنینم بیشتر از آنچه که بتوان اسمش را  "دوست داشتن " گذاشت .... 

 

  

 

 

فربد جان

دلم برایت خیلی تنگ شده و برای دیدارت

لحظه شماری میکنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:25  توسط نی لا  | 

باز هم سلام .

الان که مشغول نوشتنم ، فربد کیلومترها و کیلومترها از من دورتره .

ولی یاد لحظات خوش و عزیز این یک ماه مثل عطر بر جانم نشسته .

امشب سالگرد ۳۲ سال ازدواج مامان و باباست .

بابا قراره سه شنبه بستری بشن .

 دلم تنگه ...

 

 

عکس یادگاری سفر به شمال .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:36  توسط نی لا  | 

سلام به همه ی دوستای گلم .

دو روزپیش برگشتیم ایران .

یک هفته ی رویایی، پر از عشق و آرامش، کنار دریا و هوای عالی و ... 

اما چقدر زود گذشت .

فربد ، تمام مدت پرواز استرس داشت . حق هم داشت . وقتی وارد مرز هوایی ایران شدیم دیگه از

بی قراری نمیتونست سر جاش بشینه .

تمام مدت به مانیتور نگاه می کرد و از روی نقشه، بندر عباس و شیراز و اصفهان و ... می بوسید.

صورتش پر از شادی و استرس بود .

خدا رو شکر که بدون هیچ مشکلی پاسپورت ایرانیش  رو چک کردن .

دائم مواظبش بودم و سعی می کردم آروم باشه .

خب ۲۶ سال دوری از وطن کم نیست .

به هر حال وقتی به فرودگاه رسیدیم ، دیدیم ۲۰ نفر منتظرمون .

بعد از ماچ و بوس خوش آمدی و ...

رفتیم خونه ی ما .

مامان و مامان بزرگم هم سنگ تموم گذاشتن . غذاهای شمالی : فسنجون و مرغ ترش و ...

خب فربد پسر دایی مامانم هست و عزیز کرده ی عمه .

پریروز و دیروز با هم رفتیم  "دیزی سرا " و " شمشک " و سر پل تجریش و ...

جگر و چای و قلیون و فالوده اکبر مشدی .

دیشب هم بابا به افتخار قبولی برادرم همگی رو به یک رستوران ایتالیایی دعوت کرن .

هر شب هم تا ساعت ۴ که نزدیک اذان صبحه دور هم بیداریم و ورق بازی می کنیم و گپ میزنیم .

خدای مهربونم ... به خاطر تک تک لحظه های قشنگی که بعد از ۱۱ سال مشکل و استرس

و درد به من عطا کردی ... بنده وار ممنونم .

پ.ن.

پای بابا باز هم زخم شده ، این بار خدا رو به حرمت و قداست لحظه های بی برگشت زندگیم ،

به اشکهایی که در تنهایی میریزم قسم میدم که پای بابا حفظ بشه ...

دوشنبه همه با بابا بیمارستانیم . از همه ی شما و هر کس که می شناین التماس دعا دارم .


فربد پسر نازنینی داره ، دائم با پسرمون در تماسه . دوستش دارم .


بالاخره نه به پرواز ایران ایر رسیدم نه به پرواز ماهان ...

ساعت ۱۰:۴۵ با امارات رفتم...

 


ذلم نمی خواد به رفتش فکر کنم ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:10  توسط نی لا  | 

 

از من نپرسین چی شد ! فقط خلاصه بگم در عرض دو هفته که خوردیم به دوتا پنجشنبه و جمعه

و عید فطر ...، خلاصه پاسپورت محترمه تمدید شد .

خدا روز بد نشون هیچکدومتون نده که پاتون به اداره ی گذر نامه بیفته !

تازه تشابه اسمی هم پیدا شد و کلی خواهش و ... بالاخره شد !

اما ...

 ویزای  emergency   

 موکول شده به فردا !

دوتا  رزرو  دارم ، یکی "ایران ایر " که اگه ویزای کذایی صادر بشه با همون پرواز میرم

 که همزمان میرسیم .

( دعا کنین ، دعا کنین ویزا درست بشه ) اگه هم نشد ... خب ، با پرواز " ماهان " می رم

و با ۳ ساعت تاخیر به فربد  می رسم !

 

بگذیریم .... بگذریم که چقدر حرص خوردم .

البته   نی لا  خانوم فقط تو اداره ها نبوده هاا ! مانیکور ، پدیکور ، رنگ خوشگل مو  و ...

فردا هم ۹ صبح دوش می گیرم و موهامو می پیچم  

الانم چمدونمو بستم ، مرتب و منظم مثل گل .

برای فربد چند قلم سوغاتی که ۲۶ سال ازشون دور بوده خریدم .

۱. ذغال اخته

۲. لواشک آلو

۳. پفک نمکی مینو

۴. آدامس شیک

۵. شامپو خمره ای داروگر

+

یک عدد سیم کارت هراه اول

 

الان زنگ زد ... داشت می رفت فرودگاه . لوس آنجلس ـ دوبی ... و هفته بعد بعد از ۲۶ سال

.

.

.

ایران

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:40  توسط نی لا  |